1zrr9jcu9tdfe49fgj45

اسرار از دل را نه تو دانی و نه من                             وین حرف معما نه تو خوانی و نه من

هست از پس پرده گفتگوی من و تو                          چون پرده برافتد نه تومانی  و نه من

حکیم عمر خیام نیشابوری، حکیم، فیلسوف، ریاضی دان و رباعی سرای بزرگ ایرانزمین نامی آشنا برای تمامی ایرانیان اهل ذوق و معرفت است. وی در اواخر قرن پنجم و اوایل قرن ششم می زیسته است.

در تمامی آثاری که درباره خیام از گذشته های دور تاکنون به رشتهی تحریر در آمده است. نویسندگان بر یک نکته اذعان دارند که وی به تمام فنون و معلومات زمان خود تسلط کامل داشت و در فلسفه، حکمت و ریاضیات سرآمد دوران بود.

خیام در نزد دانشمندان معاصر خود از احترام خاصی برخوردار بوده است. ایشان همواره از وی با تکریم یاد نموده اند. عناوینی از جمله ” امام خراسان” ، ” حجه الحق” ، ” فیلسوف العالم” و ” سید الحکما المشرق و المغرب” از جمله القابی است که بزرگان هم دوره ی خیام وی را بدان نامیده اند.

ابوالحسن بیهقی وی را مسلط بر تمام اجزای حکمت، ریاضیات و معقولات گفته است، ز مخشری دانشمند معروف لغت و تفسیر، وی را حکیم جهان و فلسوف گیتی نام برده است.

خیام تحصیلات مقدماتی خود را که شامل خواندن، نوشتن، قرآن، ادبیات فارسی و عربی بود، در نیشابور گذارند در ریاضیات را در نزد بهمنیار که خد شاگرد بوعلی سینا بود فرا گرفت.

یکی از مهم ترین خدمات ماندگار و جاودانه ی خیام به دنیا ی علم و به ایرانیان، تنظیم تقویم جلالی است. که در روزگار پادشاهی ملکشاه سلجوقی و وزارت خواجه نظام الملک توسی صورت گرفت .

آن چه امروز از آثار خیام در دست ماست می توان به چندین رساله در باب ریاضیات، موسیقی و نیز چندین رساله در باب حکمت اشاره نمود گرچه نام خیام با رباعی عجین گشته است که البته ” رباعی” نوع خاصی از شعر است که ایرانیان اختراع کرده اند و آن عبارت است از دو بیت چهار مصراع که مصراع اول و دوم و چهارمش بر یک قافیه است.

ورزن رباعی ” لا حول و لا قوه الا بالله ” است.

و باید به این نکته ی مهم اعتراف کرد که ” رباعیات خیام جان مایه ی اندیشه ی هر ایرانی است”

خیام گویا در سند 517 هجری قمری، زدگی را بدرود گفت و در زادگاهش نیشابور در جنب افراده ای معروف به محمد محروق به خاک سپرده شد.

گویند آخرین سخنان نظم او این بود

سیر آمدم ای خدای از هستی خویش                           از بندگی و از تهی دستی خویش

از نیست چو هست می کنی بیرون آر                          زین نیستم به حرمت هستی خویش