“من آدم هستم”

نامم آدم است ، نه مادریست مرا و نه پدری . خواهری ندارم که مرا غمخوار باشد همینطور برادری که یاورم باشد. تمام این کره ی خاکی برای ما شش نفر است ” خودم،پسرانم،دخترانم و حوا همسرم” ما تبعیدی هستیم، تبعیدی های واقعی. اما بعد حالا که دارم این نامه را با نام خدایم آغاز می کنم بدان تنها گوشه ای از خانه نشسته ام و دارم می گریم، به حال بدم : به این گناه کوچک اما بسیار بزرگ، به خاندانم ، به نسلی که قرار است زاده شوند و مرا هزاران بار خطاب کنند که ای آدم چرا و چرا این گناه را کردی تا ما هم چون خودت زمین گیر شویم ؟ حالا بگذریم که آنها چه تفکراتی ممکن است درباره ی من بکنند …………. راستی آیا شما داستان مرا می دانید؟ منم آدم . همان که با خدا نه به طور مستقیم اما به صورت غیر مستقیم مخالفت کرد. همانی که تبعید شد به زمین . همان آدم شود بختی که مرتکب چنان گناهی شد که همه ی انسان ها وی را سرزنش خواهند کرد. فقط در یک جمله توصیف      می­کنم : “همانم که اول بودم و آخر شدم.” حال می نویسم داستانم را تا بخوانی و بدانی شرح حالم را . خوب دقت کن . خدا مرا آفرید . مرا از خاک آفرید، پاک آفرید، با روح و جسم آفرید، رفت و رفت تا شدم این. سپس فرشتگانش بر من سجده­گر می­داشت .  وی مرا خیلی دوست می داشت. مرا همسر بخشید، نعمت های فراوان بخشید. پس از چندی متوجه شدم جنی برمن حسودی کرده و قسم یاد کرده که تا دنیا دنیا ست ما انسان ها را فریب دهد.

بعد فهمیدم ادعای او این بوده است که من ابلیسم و از آتش داد آدم است و از خاک و آتش همیشه از خاک بالاتر است. پس دریافتم که خدا اورا اذیتش را نده. ترسیدم ،خیلی ترسیدم . زمان داشت به سرعت سپری می شد. روز به روز من و حوا در جوار خداوند بخشنده بیشتر لذت برده و شاداب تر از روز قبل به خدمتش می رفتیم تا اینکه روزی خداوند یکتا برای مهک زدن ما خوردن میوه ی درختی را بر ما منع کرد. شیطان رجیم شده ی نایاب هم فرصت را غنیمت شمرد و جلو آمد و به من گفت :” آدم ! آیا تو و حوا دوست دارید راهی برای جاودان شدن پیشایتان گذارم؟” من که اول اورا نمی شناختم گفتم :” بگو فقط قبلش نامت را .” وی گفت : ” نامم به چه دردت می خورد؟ فعلاً گوش کن . آن درخت را که می بینی اگر از میوه هایش بخوری مسلم بدان که جاودان خواهی شد.” گفتم : ” خداوند دانا آن درخت را بر ما منع ساخته و ما نخواهیم خورد.” اوادامه داد: ” بین آدم ، خدا نمی خواهد تو جاودان شوی و تو خیلی به عقلی که این را نفهمیدی!” گفتم: ” بی عقل خودت هستی نه من ، ما نخواهیم خورد!” نه گفتن از ما و وسوسه از او ، آنقدر مبالغه کرد تا مای ساده اندیش هم خوردیم از آن میوه های منع شده که کاش هیچگاه نمی خوردیم . حالا ما تبعیدی هستیم. دو تبعیدی واقعی . بشنو از بعدش . ما استعفا کردیم ولی خداوند برنظرش ماند و ما تبعید شدیم به زمین. خداوند حکیم قبلاً را و چاه زندگی کردن در زمین خاکی را کمی برایمان شرح داده بود اما اینک فرمودند:” در زمین خودتان باید بکارید تا برداشت کنید، باید بسازید تانفعش را ببرید و خلاصه باید زحمت بکشید.”

ما ترسیده بودیم امابالاخره با زحمت زیاد کاشت و برداشت را شروع کردیم همینطور ساخت و ساز را پس از چندی خداوند 4فرزند،2پسرو 2دختر به ما عطا کرد که ما نامشان را هابیل،قابیل لوزی واقلیما گذاشتیم. آنها را بزرگ کردیم .سپس زمان ازدواجشان فرارسید و خداوند متعال فرمود :” برای ازدواج استثنا باید هربرادر با یک خواهرازدواج کند که از نظر من هابیل واقلیما ، قابیل و لوزی باید بدانیم باهم ازدواج کنند.” پس قابیل به هابیل حسودی کرد چرا که وی می خواست با اقلیما ازدواج کند و در سرزنش نقشه های شومی می گذشت. پس از آن سخن . کلام خدا دستور خدا نیز اجرا شد و پس از آنها ازدواج کردند. سپس خداوند فرمود :”دوست دارم پسرانت را مهک بزنم، به ایشان امرکن تا به ماقربانی دهند. سپس هرقربانی ای که قبول شد صاحبش نزدما عزیزتر است.”

قربانی هابیل و قابیل گوسپندی چاق و چله بود واز برای قابیل علف های کاه وهرز که معلوم مال چه کسی قبول می شود وروز موعود فرارسید. هر دو برادرقربانی هایشان را بر سر کوهی بردندکه ناگهان نوری از برای هابیل رااز دیده ی چشم محو کرد. معلوم شد هابیل در نزد خدا عزیزتر شناخته شده است. بعداز این حادثه قابیل داشت منفجرمی شد. او که نمی توانست تحمل کند که همه برادر تنی اش را که حتماً از او بهتر است را بیشتر دوست بدارند با راهنماییابلیس رجیم شده پست فطرت همین هابیل را به قتل رساند ، آن هم به گونه ای زجرآور و ناجوان مردانه و قابیل که پس از این کار پشیمان گشته بود نمی دانست جنازه ی هابیل بیچاره را کجا گذارد پس خداوند دو کلاغ را نزد پسر ناخلفم فرستاد تا اورا بیا موزند آنچه را نمی دانست.

یک کلاغ مانند قابیل دیگری را گشت و درزمین حفره ای برکندوکلاغ دگر را در آن نهاد . قابیل هم به تقلید از کلاغ هابیل را برزیر خاک دفن نمود و به خانه بازگشت. من ، لوزی، حوا ، اقلیما و همین طور خودقابیل می گریستیم و مویه کنان و برسرزنان خداراطلب می کردیم تا اینکه خدا پسری به پاکی همانند هابیل به ما عطا نمود و مانامش را شیث گذاشتیم که شما هم از نسل اویید . می بینید من چقدر بداقبالم که مصیبت را پشت مصیبت چشیده ام ولی به هرحال خدا کمکم کرد. پس اورا شکر می کند و طلب آمرزش و مغفرت دارم.

هدیه سادات شمس نیا

” هرچه می خواهد دل تنگت بگو “

دل من چه می خواهد؟ من کوچک تر از آن هستم که دردها ورنج های زیادی را تجربه کرده باشم. دنیا را زیبا می بینم . هر روز صبح با هزار امید وآرزو از خواب بر می خیزم و بادید مثبت به پیرامون خود می اندیشم و به آفرینش آن توجه می کنم . خانواده ای صمیمی دارم که همیشه پشتیبان و باعث دلگرمی من هستند.

دوران زیبایی از زندگی را می گذرانم . دوستانی دارم که پرشور و شوق و با انرژی فرائان هستند و در کنارشان از ثانیه ی عمرم لذت می برم.

دلم می خواهد وقتی بزرگتر شدم با نگاه به گذشته دوران خوش و لذت بخش اکنون برایم تداعی شود و اکنون طوری زندگی کنم که در آینده حسرت نخورم و از لحظه به لحظه ی عمرم استفاده کنم. دلم می خواهد با دوستانم در آینده هم همین قدر صمیمی باشم و خوش بگذرانم.

اگر چه آرزوها ، رویاها و آرمان های کوچکی دارم و می دانم هنوز مسائل و مشکلات فراوانی را باید تجربه کنم ولی با نگرش مثبت به اهداف و آرزوهایم خواهم رسید. زندگی زیباست، در حال زندگی می کنم زیرا اهمیت دادن بیش از حد به آینده حال را تباه می کند.

“تلفن همراه”

حدود بیست سال پیش جهت معرفی این وسیله کافی بود بگویند: وسیله ای است برای تماس های صوتی و ارسال و دریافت پیام های کتبی.

ولی در این زمان آنقدر تفاوت زیاد شده است که چنانچه به تعریف بالا اکنفا کنیم، گویا سعی داریم آن نوع تلفن همراه را تضعیف و یا حتی بی خاصیت نشان دهیم.

بسیار بدیهی است وقتی شاهدیم که بااین وسیله ارتباط با اینترنت ، ارسال و دریافت فیلم و عکس متن و غیره ارتباط تصویری و صوتی با نقاط گوناگون و دوردست جهان به صورت همزمان ، امکان اخذ اطلاعات مختلف ازساعت پرواز هواپیما تا کیفیت و چگونگی آب و هوا ، قیمت سکه و ارز تا رزرو هتل و دریافت نسخه ی کنکور تا خرید کالا و سفارش غذا و غیره و غیره.

باید گفت تماس صوتی شاید تحت الشعاء این همه توانمندی و امکانات قرار گرفته و علی رغم مأموریت اصلی این وسیله ، به تنهایی نمی تواند خواهان زیادی داشته باشد. همین توانمندیها ی بسیار زیاد و متنوع که شاید مادر نگاه اول محیطی مناسب برای سرگرمی و به امکانی برای پرکردن ساعات خالی خود تبدیل نموده ایم. متأسفانه کمین گاهی مناسب برای دشمنان وسوءاستفادکنندگان  فضاهای مجازی و اینترنتی شده است که این افراد بدکار با اهداف مختلف از اختلاس و دستبرد منابع مالی تا دستکاری در اسناد و مدارک گرفته تا بد اخلاقی های اجتماعی  و امکان ایجاد ارتباط های ناسالم و حتی رخنه در محیط های خانوادگی و خصوصی و ……….. البته به صورت مخفی و بسیار محرمانه در تلاشند تا به مقاصد شوم و منافع نامشروع خود برسند. واقعاً این وسیله که در جای خود می تواند بسیار کار راه انداز و مفید باشد. به همان اندازه می تواند با کمی سهل انگاری و در دام بدکارانقرار گرفتن ، روزگار افراد و خانواده ها را به شدت تخریب و دچار چالش و بحران هایی کند که گاهاً غیر قابل جبران خواهد بود.بیاییم با در نظر گرفتن نصایح و سفارشات پدر و مادر این دوستان بی همتا و معلمین و اساتید این فرشتگان همکار با پیامبران ، اجازه ندهیم به قیمت یک تفریح و سرگرمی زئدگذر ، جایگاه ، شأن و موقعیت خود و خانواده ی خود را در معرض خطر و بحران قرار دهیم.

” ابوسعید ابوالخیر”

*ابوسعی ابوالخیر در مسجدی سخنرانی داشت. مردم از تمام شهرها و روستاها آمده بودند. جای نشستن نبودو بعضی ها در بیرون نشسته بودند. شاگرد ابوالخیر گفت: تو را به خدا یک قدم به جلو پیش بگذارید. همه یک قدم پیش گذاشتند . ابوسعید پس از مدتی گفت : هر آنچه من می خواستم را شاگردم به شما گفت.

*گویند شیخ ابوسعید ابوالخیر چند درهم اندوخته بود تا به زیارت کعبه برود چون توانایی پرداخت هزینه ی کاروان را نداشت ، پیاده سفر کرد و خدمت دیگران می کرد تا در منزلی فرود آمدند و شیخ برای جمع آوری هیزم به اطراف رفت. زیردرختی ، مردی به حالت پریشان دید د از احوال  وی جویا شد . دریافت که از خجالت اهل و عیال در عدم کسب روزی به اینجا پناه آورده است و هفته ای است که خود و خانوتده اش در گرسنگی به سر می برند.شیخ چند درهم اندوخته بود تا به زیارت کعبه برود. چون توانایی پرداخت هزینه ی کاروان را نداشت، پیاده سفر کرد و خدمت دیگران می کرد. تا در منزلی فرود آمدند و شیخ برای جمع آوری هیزم به اطراف رفت. زیر درختی ، مردی با حالت پریشان دید و از احوال وی جویا شد. دریافت که از خجالت اهل و عیال در عدم کسب روزی به اینجا پناه آورده است و هفته ای است که خود و خانواده اش در گرسنگی به سر می برند.

شیخ چند درهم اندوخته را به وی داد. مرد بینوا گفت : مرا رضایت نیست تو در سفر حج باشی و پولت را به من دهی . شیخ گفت : حج من همین جاست . اگر هفت بار گرد تو طواف کنم به زآنکه هفتاد بار زیارت آن بناکنم.

*شیخ را گفتند: فلان کس برروی آب می رود . گفت : سهل است . وزغ نیز بر روی آب می رود.

گفتند: فلان کس در هوا بپرد ! گفت:” مگس هم در هوا می پرد . گفتند : فلان کس در یک لحظه از شهری به شهری می رود . شیخ گفت: شیطان نیز در یک نفس از مشرق به مغرب می رود . این چیزهارا بس قیمتی نیست . مرد ان بود که در میان خلق بنشیند و برخیزد ، بچسبد، با خلق دادو ستد کند و با خلق در آمیزد و یک لحظه از خدای غافل نباشد.